تبليغاتX
فرید میرموسوی
جامعه شناسی عمومی.گاهی اوقات ادبی

_باید روز پنجشنبه می رفتیم. فوقش یکی دو روز نمیامدم سر کار.

_  حالا که طوری نشده با هم هستیم، نکنه چون با من تنهایی حوصلت سر رفته.

_ ای بابا توهم حرفایی میزنی.

مرد پرده پنجره را کنار زد و نگاهی به بیرون انداخت: اه بیا نگاه کن چه برفی می آید؟

-کو ببینم، آره حسابی هم می یاد خیابون هم سفید شده .

-انگار همسایه ها همه از شهرک رفتن

حتما رفتن پیش کس کاروشون تو شهر، مثل ما که غریب نیستند.

ما هم میتونستیم بریم پیش مامانم تو دوست نداشتی

من که گفتم اگه دوست داری بریم، الکی تقصیرگردن من ننداز.

گفتم اما اگر ماشین دیر گیرمون بیاد یا سردت بشه کلی غر می زدی من هم حوصله نداشتم

پس خودت حوصله نداشتی ننداز تقصیرمن، اصلا تو از خونه موندن با من فراری هستی.

ای بابا باز شروع کرد، بزن کانال خبر ببینیم اخبار هواشناسی چی می گه.

 بیا نگاه کن هی میگن در مصرف گاز صرفه جویی کنید، آخه اگر آدم گاز توی سرما نخواد بسوزونه پس کی باید بسوزونه مجبورن مگه گاز مفتی صادر کنند به هند و پاکستان و فلان و فلان

- مردم که گناهی نکردن بیا بخاری اتاق را خاموش کن شب توی هال می خوابیم

نه خانوم این ملت حقشونه آخه مملکت تا کی باید با دو روز باریدن برف و بارون به هم بپیچه. من نمیدونم این کشور های سردسیر یا اصلا راه دور نریم زمان قدیم میگن آنقدر برف می آمد که مردم تو کوچه ها تونل درست می کردن برای رفت و آمد، مملکت تعطیل می شد؟

زن بخاری اتاق را خاموش کرد و در اتاق را بست یک پتو هم آورد داد به مرد تا بیندازد روی پاهایش تلویزیون فیلم پخش می کرد زن یک کاسه تخمه آورد و رفت زیر پتو باهم تخمه می شکستند و فیلم می دیدن که بخاری گازی به تته پته افتاد و خاموش شد.

<[مرد گفت آهان شروع شد انگار نوبت به ما هم رسید.

<زن گفت: حال،ا حال بقیه رو هم می فهمی

مرد گفت: پاشم برم بخاری برقی رو بیارم تا یخ نکردیم

وقتی بلند شد نگاهی دوباره به خیابون شهرک انداخت باز هم برف می آمد چند سگ ولگرد هم داشتند توی خیابانهای شهرک پرسه می زدند.

<خوب شد این بخاری برقی رو گرفتم

زن از توی آشپزخانه داد زد: آب ها هم قطع شده یه وقت نری دست شوی

باشه می خوای برم یک کم برف بیارم آب کنیم

<فعلا نمی خوام مگر بخوای چایی چیزی بخوری

<مرد با خودش گفت چای با آب برف مثل فیلم های سفر به قطب.

<زن گفت چی گفتی.

هیچی، با خودم بودم

مرد سریع چپید زیر پتو رو بروی تلویزیون زن با یک بشقاب پرتقال و نارنگی از آشپزخانه بیرون آمد و گفت هوی سرده و سریع آمد زیر پتو.

سریال شهریار پخش می شد شهریار جوان در مجلس بهار شعر می خواند. مرد گفت ببین علت اینکه شعراون موقع طرفدار زیاد داشته وجود این مجالس بوده الان کمتر جایی است که مردم بیان توش شعر بخونن و ازهم دیگه تعریف کنند.

- خوب الان مردم عموما سرگرم تلویزیون و سینما شدن اصلا کمتر دور هم جمع میشن تا بخوان توی اون جمع شعر هم بخونن .

سریال تموم شد.

مرد گفت: حالا چطور برم تو اتاق پای کامپیوتر

زن گفت: حالا امشب نرو تو اینترنت

- اینترنت نرم چه کار کنم؟

- بشین کتاب بخون مگه نمی گی کلی کتاب نخونده داری.

مرد در حالی که باخودش حرف می زد رفت تا دم در اتاق . در را باز کرد. گفت وای چه زود سرد شد. در را زود بست. گفت: ای، مثل اینکه چاره ای نداریم کتاب «ها می کنم »را برداشت و شروع کرد به خواندن. خنده اش گرفت. زن گفت: کتاب خنده داریه

- نه اما بعضی جاهاش خیلی جالبه

از توی خیابون صدای جرقه سیمای برق آمد تا مرد خواست بلند شود ببیند چه خبر است برق ها رفت

زن گفت: حالا چه کار کنیم

مرد گفت: شمع ها کجان رو اوپن؟ زن گفت :آره

مرد کبریت را روشن کرد و بعد شمع را، رفت لبه پنجره چیزی دیده نمی شد.

تلفن را برداشت آن هم بوق نمیزد

زن دوباره گفت: حالا چیکار کنیم؟

مرد در حالی که سعی می کرد بیرون را نگاه کند گفت: ای خراب شه این مملکت که تا یه برف و بارونی میاد تمام سیستمش به هم می خوره، هیچی باید تا صبح دوام بیاریم کسی هم تو شهرک نیست که کمکمون کنه.

- یعنی چی ما که نمیمیریم؟

- خر نشو بابا کی تو سرما میمیره بیا بریم تو اون اتاق کوچیکه هرچی پتو متو داریم میندازیم رو سرمون.

زن زیر پتو خوابیده بود مرد چهار پتو انداخت رویش و خودش هم رفت زیر پتو نفسهایشان بخار شده بود زن می لرزید گفت: یعنی ما نمیتونیم هیچ جور دیگه خودمون رو گرم کنیم

مرد گفت :این دو بر که درختی نیست تا هیزم بیاریم مگر در و دیوار خونه رو بشکنیم بسوزونیم اما فکر نکنم نیاز باشه تو مگه خیلی سرد ته

الان نه اما خوب هی داره سرد تر میشه حداقل روزنامه باطله ها رو بسوزون

با دودش چه کار کنیم

نمی دونم یه فکری بکن

مرد دور بر را نگاه کرد بعد بلند شد بخاری را از لوله اش جدا کرد یه دیس فلزی آورد گذاشت زیر لوله بخاری روزنامه ها رو پاره کرد ریخت تو سینی و آتیش شان زد. گرمشان شد اما روزنامه ها زود آتیش گرفتن و تموم شدن زن نگاهی به کتابخونه انداخت مرد پاشد کتابهای شعر نوی بعضی از دوستان را که هدیه گرفته بود آورد. زن گفت چرا از کتاب داستانات نمی آری اونا که حداقل صفحاتشون بیشتره.

مرد گشت چند کتاب داستان هم آورد و یکی یکی شروع کردن به سوزوندن کتابها. کتابها یکی یک می سوختن و مرد و زن به شعله های آن خیره شده بودند.

مرد گفت اندازه یک انقلاب کتاب سوزوندیم . زن در حالیکه چشمهاش از دود و سرما سرخ شده بود رفت زیر پتو خواب آلود گفت: اینم یکی دیگر از فواید کتاب راستی تمام اون کتابهای دانشگاهی منو سوزوندی

مرد جواب داد:آره

خوشحالم از دستشون راحت شدم.

مرد هم داراز کشید زیر پتو. کتاب اصول مدیریت را پاره کرد و ریخت تو آتیش و آرام آرام به خواب رفت.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 20:53  توسط فرید میرموسوی  | 


در هر محيطي بنا به شرايط زندگي و چگونگي روابط آدمها با يكديگراصطلا حاتي شكل مي گيرد كه فقط در همان بستر زماني و مكاني معنا پيدا ميكند و خارج از آن محيط يا بي معني مشوند يا معنايشان تغييرميابد.

پادگان نيز بنا به نوع موقعيت روابط افراد درون آن اصطلاحات خاص خودش را دارد . اين واژگان ممكن است در مكانهاي ديگر نيز كاربرد داشته باشد  كه علت آن يكساني بعضي از موقعيتهاست.

متاسفانه بي ادبي اين اصطلاحات به علت وجود جو مردانه محيط مي باشد مانند استاديومهاي فوتبال و.....  اصولا در هر محيطي كه خالي از هر يك از دو جنس باشد استفاده از واژگان جنسي بيشتر ميشود اين ربطي به اخلاق افراد ندارد چه بسا اكثر همان افراد در محيط خانوادگي و عمومي از ادب گفتاري بالاي برخوردار هستند.حال به برخي از اين واژه ها آشنا شويد در ضمن اگر مواردي ديگر سراغ داريد يادآوري كنيد. متشكرم

 
ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 0:31  توسط فرید میرموسوی  | 

در قرن بیستم امپراتوریها یکی یکی تجزیه شدند و کشور های بیشماری شکل گرفتن . در این میان نقش قدرتهای خارجی و بیداری ملتها بیشترین تاثیر را داشت یک کشور برای رسمیت بخشیدن به وجود خود نیازمند کسب حمایت سایر کشور ها و قدرتها بود . به عنوان مثال امپراتوری عثمانی به چند کشور عراق سوریه لبنان فلسطین و ... تقسیم شد .این تقسیم بندی ها گاهی بر اساس نژاد زبان قوم و یا عوامل منفعت طلبانه قدرت های بزرگ بود . اینچنین بود که کشورهایی به وجود آمدن که تنها دلیل کشور شدنشان  داشتن یک حاکمیت واحد بود که  فقط منافع قدرتها را دنبال می کرد .اما در درون مردم آن هیچ وقت معنای یک ملت را نتوانستند به خود اختصاص دهند. و به محض کمرنگ شدن قدرت دستگاه حاکمه دچار کشمکشهای داخلی و جنگ هایی تجزیه طلبانه می شوند . عراق هم دچار همین مشکل است و گرنه اینقدر درگیریهای داخلی به وجود نمی آمد و حداقل مانند قسمت کردنشین آن کمی رنگ آرامش به خود می دید.


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 21:20  توسط فرید میرموسوی  | 
افسر راهنمای رانندگی یک ماسک آلودگی هوا زده بود به صورتش و با دست بدون اینکه سوت بزند تاکسی ها را مجبور میکرد که بروند آنطرف میدان.
مسافرها هم پخش و پلا کنار خیابان ایستاده بودند . هر کس زرنگ تر بود تاکسی میگرفت.
دو تا تاکسی به موازات هم آمدند کنار خیابان ، اکثر مسافرها هجوم بردن به تاکسی اولی که خالی بود. تاکسی توی خیابان یک نفر جای خالی داشت یک مرد مسافر داد زد : انقلاب؟ راننده با دست اشاره کرد سریع بیا بالا.
مسافر دوید توی خیابان در عقب را باز کرد تا سریع بپرد توی.راننده هم سر کج کرد تا ببیند افسر حواسش به آنهاست یا نه. وقتی در بازشد یک خانم که چکمه های کوتاهی پوشیده بود با دو سه جعبه کادو رنگارنگ توی بغلش با احتیاط پیدا شد. مرد.راننده که عقب را می پایید داد زد: زود باشین بابا تا افسر جریمه نکرده . اه هه. زود باش خانم حالا این چار قدم رو جابجا نمیشدی. مرد به سرعت نشست کنار مرد دیگر و شانهاشان خم شد رو به جلو تا جای خانم کادو به دست باز شود . صدای سوت افسر آمد. راننده گاز داد. زن هنوز در را کامل نبسته بود و نزدیک بود یکی ازجعبه هایش از لای در ماشین بیافتد پایین . زن در حالیکه در را می بست گفت: های چه خبره آقا.
راننده که رگ گردن باریکش برآمده شده بود. داد زد : عجب گرفتاری شدیم از دست این زن ها.همه گرفتاری ما از دست این زنهاست. هی میخوایم زن سوار نکنیم نمیشه . بیا اینم نتیجش شمارمون و برداشت. لعنت به من اگه دیگه زن سوار کنم.
نگاهی به مرد کناریش انداخت گفت: میبینی تو رو بخدا.
زن گفت : مگه خانمها به شما پول نمیدن؟
- یعنی چی خانم ما ازوناش نیستیم . بیا الان 15 تومن به خاطر شما جریمه شدیم حالا ما تا کی بایست کار کنین تا این 15 تومن را در بیاد؟
- به من چه ربطی داره ، شما وسط خیابون مسافر سوار کردین تقصیر منه
- حالا مگه قرآن خدا جابجا میشد اگه شما جاتو عوض نمیکردی.
- معنی نداره آقا. شما خلاف کردین میندازینش گردن من.
- چه جواب هم میده
- پی چی وایسم از تو بخورم
- نه بابا شما انگار از اوناشی..
- از کدوماش منظورتون چیه، خیال میکنین هر حرفی که دلتون خواست میتونین به ما بزنید و ما هم جیکمون در نیاد.
- خانم ولم کن ما اعصاب معصاب دیگه واسمون نمونده .
- من که شروع نکردم شما هی میگین .....
- بسه دیگه ماشالله انقدر زبون دارین که ...
- من که حرفی نزدم . شما خلاف کردین میندازینش گردن من
- خانم ول کن بابا ولکن دیگه . کجا پیاده میشی
- سر چهار راه
زن پشت چراغ قرمز سر چهار راه پیاده شد .راننده بقیه پولش را داد و نگاهش کرد تا رفت توی پیاده رو. بعد رو کرد به جمع چهار نفره مردها و گفت : دیدین آقا از اون دریده ها بود بیچاره شوهرش چی میکشه .همین کارها را میکنند که اینقدر طلاق و فساد زیاد شده .مگه ما زن ندیدیم خانواده نداشتیم کی زنها دهن به دهن مردغریبه میگذاشتن، حیا داشتن آقا ، اینا زنهای بعد انقلابند .
مسافر گفت: آقا انقلاب پیاده میشم.
راننده نگه داشت.مسافر وسط خیابون لای ماشینها پیاده شد. افسر ماسک صورتش را بالا بر تا سوت بزند.اما تاکسی به سرعت راه افتاد و رفت .افسر هم ماسکش را برگردان روی دهانش.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مهر 1386ساعت 1:32  توسط فرید میرموسوی  | 
هر سال خط فرق و نرخ آن مشخص می شود این نرخ و این خط آنقدر مهم هست که حتی توی میهمانی ها و مباحث روزمره مردم نیز وارد می شود .

اما امسال اعلام این آمار و ارقام خود تبدیل به مبحثی دیگر شده و کنجکاوی بیشتری در این زمینه برانگیخته است. این یاداشت هم کنجکاوی شخصی بود در این زمینه و هم حاوی اطلاعاتی است که شاید به درد شما هم بخورد. ضمنا اگر علاقه مند هستید بیشتر بدانید به اینجا هم سر بزنید http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-984788


ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 0:59  توسط فرید میرموسوی  | 

بر اساس آخرین نتایج سرشماری سال 85 نرخ مهاجرت به تهران در حد فاصل سالهای 1375 تا 1385 تقریبا دو برابر مدت مشابه خود در سالهای 1365 تا 1375 شده است. این در حالی است که در دو برنامه توسعه ، سوم و چهارم راهكارهاي متعددي براي كنترل فرآيند مهاجرت به تهران پیش شده بود. که با این ترتیب همه آن برنامه ها نا موفق بوده اند.

ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  جمعه دوم شهریور 1386ساعت 23:49  توسط فرید میرموسوی  | 
قبل پرداختن به موضوع کار کودکان باید اول ابعاد این پدیده را شناسایی کنیم. آیا کار کردن کودکان یک مسئله اجتماعی است چرا و به چه دلیل.
چاپ شده در روزنامه اعتماد در تاریخ 29 مرداد
ادامه مطلب...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386ساعت 2:3  توسط فرید میرموسوی  |